جستجو

تبلیغات



وخدایی که دراین نزدیکست....

    کودک زمزمه کرد: خدايا با من حرف بزن. و يک چکاوک در مرغزار

    نغمه سر داد. کودک نشنيد.او فرياد کشيد: خدايا! با من حرف بزن صدای

    رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و

    گفت خدايا! بگذار تو را ببينم ستاره ای درخشيد. اما کودک نديد. او فرياد

    کشيد خدايا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهميد. او

    از سر نااميدی گريه سر داد و گفت: خدايا به من دست بزن. بگذار بدانم

    کجايی.خدا پايين آمد و بر سر کودک دست کشيد. اما کودک دنبال يک

    پروانه کرد. او هيچ درنيافت و از آنجا دور شد.


    این مطلب تا کنون 31 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ دوشنبه 30 مرداد 1391
    منبع
    برچسب ها : کودک ,خدايا ,کشيد ,کشيد خدايا ,فرياد کشيد ,
    وخدایی که دراین نزدیکست....

تبلیغات


    تبلیغات شما در این قسمت

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز پنجشنبه 3 فروردين 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر