خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





وخدایی که دراین نزدیکست....

    کودک زمزمه کرد: خدايا با من حرف بزن. و يک چکاوک در مرغزار

    نغمه سر داد. کودک نشنيد.او فرياد کشيد: خدايا! با من حرف بزن صدای

    رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و

    گفت خدايا! بگذار تو را ببينم ستاره ای درخشيد. اما کودک نديد. او فرياد

    کشيد خدايا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهميد. او

    از سر نااميدی گريه سر داد و گفت: خدايا به من دست بزن. بگذار بدانم

    کجايی.خدا پايين آمد و بر سر کودک دست کشيد. اما کودک دنبال يک

    پروانه کرد. او هيچ درنيافت و از آنجا دور شد.


    این مطلب تا کنون 19 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : کودک ,خدايا ,کشيد ,کشيد خدايا ,فرياد کشيد ,
    وخدایی که دراین نزدیکست....

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده